ای کاش
ای کاش اشک بودم و در چشمانت زندگی میکردم و بر گونه هایت جان میگرفتم و در روی لبانت میمردم و در زیر پاهایت خاک میشدم
خدایا کاش این اشناییها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود یا که اوبا من نمیشد اشنا یا مراازاو نمیکردی جدا
ای کاش چشمی وجود نداشت تاقلبی را بلرزاند ودردلی حسرت به وجود اورد و نگاهش را چشم به راه بگذارد
قلبت را به کسی بسپار که قلب همه هستی برای او میتپد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 10:12  توسط ابراهیم
|
