اشک
اشک را به چشمانم قرض بده تا صبح را برایت معنی کنم. ..........
اشک را به چشمانم قرض بده تا صبح را برایت معنی کنم.
پاییز را باور مکن رنگ عوض می کند.
زرد آخرین تجربه تابستان است.
و عشق آخرین کلاهی که بر سرت گذاشتم.
به آفتاب بگو آینده رااز حجم چشمانم پاک کند و تو خود را برای گرفتن
به بهار بسپار.
دستت را به من بده و به انقضای بهار فکر کن.
عاقبت
عاقبت قلبت غروب می کند و من سوار بر باد به خاک می پیوندم
اگر عشق را دیدی از قول من به او بگو کلاهش را پس بگیرد.
من در حجم پر از خالیها زندگی میکنم
.........فقط زندگی می کنم.
اگر چشمهایم بدرقه نگاهت است تو به خاموشی فکر کن.
و خاطره حجم ذهنم باش باور دارم که
عشقها می میرند باور دارم که
دروغها عشقها را می سوزانند.
اگر دلت برایم تنگ شد به آئینه نگاه کن
من حجم آنرا با اشکهایم پر می کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:18  توسط ابراهیم
|
